تبلیغات پان ترک و سرمایه گذاری پان عرب برعلیه فردوسی و جواب یک ایراندوست

 

پلی بر گذشته ـ  ناصر پورپیرار ـ نشر کارنگ ـ 1380 چاپ اول این نوشته در شماره های 294 و 295 نشریه نوید آذربایجان به چاپ رسیده است:

 

این دفتر- شاهنامه را از این منظر بررسی می کند که فردوسی نه مؤلف و مدون شاهنامه، بل فقط سراینده آن بوده است و آن اندیشه و افسانه که در تاریخ‌گویی و خلق و خو تراشی برای ایران و ایرانیان در شاهنامه می گذرد، نه حاصل برداشت و تتبع فردوسی، (بر خلاف آنچه که عالمان !! خودِ فردوسی را گردآورنده و پدید آورنده شاهنامه می دانند و علت آن را نیز غیرت ملی و میهنی !! او می پندارند) بل برآمدۀ توصیه و تزریق سفارش دهندگان شاهنامه به فردوسی یعنی شعوبیه بوده است. و برای این گفته خود دلایلی نیز می آورد بدین گونه که : آنچه که مسلم است آن که میل به شاهنامه سرایی امری نبوده است که مختص فردوسی بوده باشد بلکه در محدوده مختصری از خراسان بزرگ و در دورانی به عرض و پهنای نیم قرن، حداقل شش نفر مشغول سرودن شاهنامه بوده اند و همه نیز با یک مضمون، همه یک کیومرث دارند، یک فریدون، یک زال و رستم و سیاوش و کیقباد و کیکاووس و افسانه ای واحد را به نظم و یا به نثر بیان می کنند!! پورپیرار در اینجا این سئوال را مطرح می کند که : آیا این شش نفر به طور مجزا، ناگهان و ظاهراً به قصد ادای دین به یک درد و غیرت ملی واحد، به یک خیال تاریخی واحد مبتلا شده اند، یک کوشش فرهنگی و ادبی واحد را پیش گرفته اند و آیا این تعداد توارد است؟ و سپس این شش نفر را اینگونه می شناساند : (بر گرفته از لغت نامه مرحوم دهخدا) 1. مسعودی مروزی ـ از شاعران قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری. ایشان اولین شاهنامه سرای خراسان بوده اند که نمونه های باقی مانده از کار او نشان می دهند که چندان در سرودن حماسی تاریخ توانا و ماهر و کارش باپسند شاهنامه خواهان منطبق نبوده است. 2. شاهنامه ابو منصور ابن عبدالرزاق طوسی. از تاریخ تألیف و احوال بانی آن اطلاعات و معلومات کمی در دست است. اما می دانیم اصل شاهنامه فردوسی همان شاهنامه منثوری است که به حکم ابومنصور عبدالرزاق و به اهتمام و مباشرت کدخدای او یا وکیل امورات پدرش ابومنصور بن احمد (یا محمد) بن عبدالله بن جعفر بن فرخ زاد (یا سعود) بن منصور معمری و به دستیاری چهار نفر یا بیشتر از دانشمندان و ارباب خبر و سیر ایرانی و ظاهراً زردشتی (و شاید موبدان) تالیف و پرداخته شده است. ابوریحان بیرونی این شاهنامه را دیده و به دیده انتقاد بدان نیز نگریسته است. چنانکه گوید : " ... برای پسر عبدالرزاق طوسی در شاهنامه نسب نامه ای جعل کرده اند که نسب او را به منوچهر می رساند." نکته جالب آنکه شاهنامه معمری از سعودی موفقتر است. چندانکه پسر سفارش دهنده شاهنامه را شایسته دریافت نسب نامه ای تا منوچهر می کند. 3. ابوالمؤید بلخی ـ از شاعران دوره سامانی و نیمه اول قرن چهارم. شاهنامه او نیز به نثر بوده است. 4. ابوعلی محمد بن احمد البلخی ـ از نویسندگان نیمه دوم قرن چهارم ـ بنا به گفته ها شاهنامۀ منثور او بسیار معتبر و مورد اطمینان و بیشتر مستند به روایات کتبی بوده است تا شفاهی !!! ابوعلی بلخی نیز نتوانسته نظر سفارش دهندگان شاهنامه را برآورد، چرا که شاهنامه او به نظم نبوده است. سؤال اینجاست که این همه آزمایش برای یافتن متنی منظوم و موفق برای شاهنامه به چه منظور صورت می‌گرفته است؟ اگر این نویسندگان و سرایندگان مؤلف موضوعی به اختیار خود بوده‌اند، پس چه کسی و چرا کار آنها را نپسندیده و از گردونه تالیف خارج کرده است؟ آیا دیوان و منظومه و مؤلف دیگری می شناسید که سرنوشتی چنین را دنبال کرده باشد؟ 5. ابو منصور محمد بن احمد دقیقی بلخی ـ از شاعران بزرگ قرن چهارم و معاصر سامانیان. بعضی او را طوسی و بعضی بلخی گفته اند. دقیقی به نظم شاهنامه پرداخت و اتفاقا در کارش نیز موفق بود. منتهی غلامبارگی او کار دستش داد و به دست غلامش به قتل رسید. از دقیقی تنها گشتاسب نامه باقی مانده به اندازه هزار بیت که فردوسی آنرا بدون دستکاری و تغییر در شاهنامه خود آورده است. 6. حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی ـ او برای نظم شاهنامه سی سال زحمت کشید و نهایت آن را هنگامیکه پنج هشتاد بار از هجرت می گذشت به پایان رسانید. آیا این همه فعالیت در طول کمتر از نیم قرن در محدوده ای از مرو تا طوس عجیب نیست؟ هر کس می تواند، بیاید و با این عناصری که در اختیارش می گذاریم یک شاهنامه بسازد!! باید گفت که شاهنامه تاریخ به معنی اصلیش نیست، چرا که اگر چنین بود پس چرا در اوان اسلام متوقف مانده و به روز نیست؟ سؤال اینجاست که چرا اینقدر لجاجت از سوی شعوبیه برای تالیف شاهنامه صورت می گرفته است؟ همانطوری که قبلا اشاره شد، شعوبیان برای ساختن تأییده‌ای برای جعلیات پیش‌ساخته خود از قبیل یشتهای اوستا، یادگار زریران، کارنامه اردشیر بابکان، داستان رستم و اسفندیار و غیره، احتیاج مبرمی به چنین کتابی داشتند، زیرا از یک طرف این کتاب می توانست مرجع تأییدی بر روایتهای جعلی آنان برای تاریخ پیش از اسلام بسازد و از دیگر سو تاریخ ایران را که چشم انداز پیش از اسلام آن تیره و تار بود، جان تازه بخشد و ایرانیان را تا زمان ظهور نخستین انسان ـ کیومرث ـ همه‌کارۀ جهان بنمایاند. چنانکه آقای ندوشن در کتاب زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه نیز می گوید : واقع امر آن است که ما از لحاظ آثار مکتوب ایران باستان با یک خلا دو هزار ساله روبه روییم. شاهنامه از این بابت توانسته است جانشینی منحصر به فرد باشد. و این خود دلیل دیگری است بر اینکه واقعا قبل از اسلام و به مدت قرنها، سرزمینهای شرق میانه زیر سلطه اقوام وحشی و غیر متمدن هخامنشی و اسلاف آنها، نشانه ای از تمدن و آثار آن ـ مثلا آثار مکتوب ـ به خود ندیده و دوران تاریکی را گذرانده و قصد شعوبیان نیز پرکردن این خلا و عقدۀ بی کتابی بوده است. و البته نیز شعوبیان در کار خود تا به امروز موفق بوده اند، چه از لحاظ تاریخی که شاهنامه وظیفه اش را با موفقیت انجام داده و چه از لحاظ ادبی، فلسفی، دینی و اجتماعی که الفهرست کار خود را کرده است. به اعتقاد آقای پورپیرار برپاکنندگان مسابقه شاهنامه نویسی و شاهنامه سرایی تنها یک هدف مقطعی، معلوم و سیاسی را دنبال می‌کرده اند، نه یک ادای دین به فرهنگ و هویت ملی.( چیزی که امروزه سعی می کنند علت اصلی برآمدن شاهنامه شناخته شود.) هدفی که آقای فروزانفر نیز در کتاب سخن و سخنوران آنرا بیان می دارد : فردوسی، مجد و عظمت از میان رفته ایران را با تعصب طرفداران عرب بر خواطر و انظار ایرانیان گذرانید و ایشان را به فکر شوکت باستانی نیاکان خود افکند!!! مسئله ایکه در این قسمت باید مطرح شود آن است که این سفارش دهندگان شاهنامه چه کسانی بوده اند و اختیار فردوسی در مورد منابعی که در اختیارش می گذاردند، چه مقدار بوده است؟ باید گفت که فردوسی در سرودن و نظم شاهنامه هم از منابع کتبی استفاده کرده است و هم از منابع شفاهی که راویان بوده اند. اسامی این راویان در خود شاهنامه البته به صورت اسامی مستعار موجود است. چون پیر مرزبان هری، سخن گوی بلخ، شاهوی بیداردل، مهبود دستور، دهقان موبد نژاد و .... اما حدود اختیار فردوسی؛ فردوسی خود از داستانهایی که برایش می گفته اند بی خبر بوده و حتی اختیار تغییر آنها را نیز نداشته است

چنان چون ز تو بشنوم در به در              به شعر آورم داستان سر به سر

البته فردوسی یک زیرکی خاصی نیز در این میان به کار برده است و آن اینکه با ذکر مکرر و مشخص منابع اصلی متن و حاملان آنها، خود را از محتوا و متن شاهنامه مبرا کرده است. چرا که فردوسی خود به پوچی و جعلی بودن گفته های خویش ایمان داشته و تنها برای گذران زندگی و کسب درآمد تن به چنین کاری داده بود. آنچه که معلوم است اینکه، پس از به قتل رسیدن دقیقی، فردوسی که از قضیه شاهنامه سرایی ها خبردار بوده است، در پی یافتن سفارش دهندگان شاهنامه بر می آید و به قول خودش دوست در یک پوستی این کار را برای او انجام می دهد و وسایل ارتباط فردوسی را با جمعی که انجمن می خواندش، فراهم می سازد. سفارش دهنده پهلوانی دهقان نژاد است که منبع جمع آوری افسانه ها را موبدان سالخورده معرفی می کند و نیز اینکه با جریانات دوران خویش موافق نیست. بدین ترتیب، فردوسی کار دقیقی را که همانا به نظم درآوردن شاهنامه است ادامه می دهد. نکته جالب آنکه قصد فردوسی برای شعر کردن شاهنامه، مقدم بر آگاهی او از متنی است که باید به نظم درآورد و بدین ترتیب پیداست که محرک کسی که در آستانه سرودن شاهنامه، نمی داند چه چیز را باید به شعر درآورد، نمی تواند احساسات میهنی و ادای وظیفه ملی باشد.

مرا گفت  کز من  چه باید   همی               که جانت سخن برگراید همی؟

به چیزی که باشد مرا دست رس                 بکوشم، نیازت نیارم به کس

این ابیات، بی هیچ اما و اگری از پیوند رسمی فردوسی با یک مرکز تدوین و تنظیم شاهنامه خبر می دهد. حتی پس از آنکه سفارش دهنده شاهنامه یعنی آن جوان روشن روان و نرم خوی بدست نهنگ سیرتان کشته می شود، باز گروهی از زبدگان کار او را ادامه داده و مطالب را پی در پی به نزد فردوسی برای تبدیل شدن به شعر می فرستند. نکته بسیار جالبی که در شاهنامه و در مورد راویان و گویندگان آن به فردوسی باید بدان اشاره کرد، وجود زنی است ماه روی که فردوسی در اشعارش بدو اشاره دارد. نویسنده کتاب این زن را اولین رابط بین مرکز تدوین شاهنامه با فردوسی می داند و علاوه می کند که : چنین می نماید که [زن] تأثیر مطلوبی بر او گذارده و محرک مؤثری در تشویق فردوسی به شاهنامه سرایی بوده است :

بدان سرو بن گفتم ای ماه روی                 یکی داستان امشبم باز گوی

مرا مهربان یار بشنو چه گفت                 از آن پس که با کام گشتیم جفت!!

پس آنگه به گفت ار زمن بشنوی               به شعر آری این دفتر پهلوی

و نتیجۀ این به شعر آوردن دفتر پهلوی (البته بعد از کام گیری)، داستان بیژن و منیژه می شود که یکی از زیباترین و کار شده‌ترین بخشهای شاهنامه است. جالب آنکه ابیات بیژن و منیژه، شباهت فراوانی به ابیات دقیقی دارد و چنین می نماید که این ابیات از نخستین سروده های فردوسی برای انجمن شعوبیه بوده اند. گفتیم که فردوسی هم از منابع کتبی استفاده می کرد و هم از منابع شفاهی. او منابع کتبی خود را چنین می شناساند : نامه باستان، گفته باستان، دفتر، نامورنامه، دفتر پهلوی. اما اشکالاتی که در شاهنامه موجود است : اول اینکه اصولا داستانهایی که در شاهنامه نقل می شوند، اصولا داستانهای ایرانی نیستند. به عبارتی دیگر شاهنامه بدلی است از افسانه های چینی، هندی، یهودی و مصری که به خراسان و شرق ایران کشانده اند با نامهای علی البدل. در این داستانها نشانه ها و آثاری از افسانه های مردمان گذشته این سرزمینها چون ایلامی ها، اورارتویی ها و ... وجود ندارد. دوم اینکه اغلاط تاریخی و جغرافیایی يسیار و صریحی در شاهنامه موجود است. به عنوان مثال : ـ زال آدمی بوده که منوچهر و نوذز و زاب و کیقباد و کیخسرو و کیکاوس و لهراسب و گشتاسب و پسر خود رستم همه را به خاک سپرده و آخر سر هم سرانجامش معلوم نشده. ـ شهرناز واَرنواز دختران جمشید، عهد پدر خود و دوره پادشاهی هزارسالۀ ضحاک را به سر برده اند و باز از فریدون دلستانی کرده اند. ـ در شاهنامه اسکندر را مسیحی می شناسیم. ـ در شاهنامه پیش از حضرت عیسی با اسقف و سکوبا گفتگو به میان می آید. ـ در شاهنامه در زمان گشتاسب کیانی، سخن از قیصر روم به میان می آید. ـ فردوسی به عنوان برکشنده هویت ملی ایرانیان، از ایران نقشه ای در ذهن ندارد. به عبارتی دیگر اصلاً او جغرافیایی برای ایران رؤیایی اش متصور نیست و تنها ارتباط جغرافیایی موجه در شاهنامه فقط شامل خراسان می شود و جالب آنکه در همه جا خراسان را با ایران یکی می گیرد. این مطلب خود می رساند که شعوبیه نه یک نهضت سراسری ایرانی، بل، تجمعی حوزه ای و محلی است. به عنوان مثال مازندران که در شاهنامه زیاد بدان بر می خوریم مکان مشخصی ندارد. گاهی در تهران، گاه در خراسان، گاه در مغرب و گاهی حتی در یمن و مصر است و شاهنامه سازان آن را محل و مأمن شریران، ددان، دیوان و ساحران دانسته اند. حتی در شاهنامه گفته می شود که آمل و ساری در سیستان واقعند. ما این اغلاط محض و خنده‌دار را در شاهنامه منثور ابو منصوری که منبع فردوسی بوده است نیز می بینیم. به عنوان مثال شاهنامه سازان در این کتاب، معنی باختر و خاور را بدرستی نمی دانند و حتی آشنایی هر چند جزیی با جغرافیای جهان ندارند. و جالب تر آنکه امروزه فرهنگ نویسان بسیار می کوشند تا بر این فضاحت عقل و نقل به صورتی سرپوش نهند. مثلاً می گویند که باختر هم معنی شرق می دهد و هم غرب و گاهی نیز شمال!!! والبته این اشکالات و اغلاط کاملا توجیه‌پذیرند چرا که آنچه پیش از ساسانیان در شاهنامه می گذرد (و مشتی اراجبف است) مقدمه مفصلی است برای آماده کردن ذهن خواننده به ورود و پذیرش و باور حشمت و شکوه و عدل و دوستی ساسانیان! بدین ترتیب نه حاملان و گویندگان داستانها به صحت تاریخی مطالب، امکان وقوع، تطبیق جغرافیایی و درستی نامها و موضوعات کاری داشته اند و نه فردوسی که تنها وظیفه اش سرایش شاهنامه بوده است. بدین ترتیب آنانکه با کپی برداری از شاهنامه، کتاب تاریخ می نویسند و یا برای دست و پا کردن صحت اظهار فضلهای تاریخی خود و یا تأیید خلق و خو و دین و منش و کردار و باور و شاه دوستی ایرانیان، به سؤال و دریافت از فردوسی می روند، نه فقط قصد تحمیق خوانندگان خویش دارند، بل بدین وسیله خود را عضوی از آن محفل و حاملی با همان هدفها، معرفی می کنند. موضوع دیگری که باید بدان پرداخت اینکه اولاً فردوسی از سرودن بعضی از قسمتهای شاهنامه نارضایتی داشته است و نکوهش خود را مخفی نمی کند. حال آنکه اگر فردوسی خودش به تنهایی سازندۀ شاهنامه بود، می توانست این موضوعاتی را که به نظرش بی محتوا بوده اند حذف کند، کاری که هرگز نمی توانست انجام دهد :

خردمند کاین داستان بشنود              به دانش گراید بدین نگرود
تو بشنو ز گفتار دهقان پیر               اگر چه نباشد سخن دل پذیر

خرد هم بدین گفت ها نگرود             مگر نیک معینش می بشنود

دوم اینکه هر چه از سرایش شاهنامه می گذرد و خصوصاً از میانه به بعد آن، از شوق فراوان فردوسی به وضوح کاسته می شود. این کار دو دلیل می تواند داشته باشد اول آنکه فردوسی خود نیز از سرودن داده های بی سر و ته کارگزاران انجمن به ستوه آمده بود. ثانیاً فردوسی که هدف اصلیش بدست آوردن مال و منال و گذران خوب امور دنیوی است، با درگذشت حامیان اصلی خویش و عدم حمایت مادی دیگر انجمنی ها، آرزوهای خود را از دست یافته می بیند لذا تنها به ناچار به پایان بردن شاهنامه را ادامه می دهد بلکه فرجی حاصل شود.

چنین نام داران و گردن کشان                  که دارم در این نامه زیشان نشان

نشسته نظاره من از  دورشان                   تو گفتی بُدم پیش مزدورشان

جز احسنت از ایشان نبُد بهره ام                بگفت اندر احسنت شان زهره ام

سر بدره های کهن ، بسته شد                    وزان بند، روشن دل ام خسته شد.

فردوسی با سرودن این ابیات، نارضایتی خود را بیان می دارد و سپس از کسانی می گوید که پیش تر از او حمایت می کرده اند : علی دیلمی، بودلف، ابونصر وراق، حسین قتیب.

حسین قُتیب است ز آزادگان                          که از من نخواهد سخن رایگان

از اویم خو رو پوشش و سیم و زر                 از او یافتم جنبش و پای و پر

سی و پنج سال از سرای سپنج                       بسی رنج بردم به امید گنج

چو بر  باد  دادند  رنج    مرا                         نبد حاصلی سی و پنج مرا

کنون عمر نزدیک هشتاد شد                          امیدم به یکباره بر باد شد

پیوسته رسم بود که مؤلف در پایان کار خود به حمد الهی بپردازد، از اجر اخروی و از ارزش معنوی سخن گوید نه اینکه بدین صراحت از بر باد رفتن عمر و از دست دادن گنج سخن گوید! و اما پایان کار شاهنامه و فردوسی : اتمام کار شاهنامه همزمان است با اتمام کار شعوبیه و ساخته شدن کار آنها بوسیله سلطان محمود غزنوی. فردوسی در پایان عمر بی پناه و تنها می شود و کتابش را که که به سفارش شعوبیه به امید دست یافتن به گنجی سرشار ساخته بود، خریداری دیگر نمی یابد. دلیل اینکه ارتباط فردوسی در اواخر کار با انجمن شعوبیه قطع شده بود این است که اولاً فردوسی در بازگویی از سلاطین سدۀ آخر ساسانی دچار شتاب می شود. حال آنکه با توجه به متأخر بودن این دوران به فردوسی، باید که توضیحات بیشتری درباره این دوره در شاهنامه می یافتیم. دوم اینکه دیگر خبری از راویان اخبار که فردوسی در تمامی مقاطع شاهنامه از آنها یاد می کرد، وجود ندارد و این خود فردوسی است که به نقل حوادث می پردازد، آنهم با چه شتابی!!

کنون گر کند مغزم اندیشه گرد                     بگویم جهان جستن یزدگرد

فردوسی خود به موضوع برافتادن شعوبیه اشاره دارد و آرزو می کند که ای کاش حسين قتیب باز برای دستگیری از او می آ مد :

همه کار باشد سر اندر نشیب                     مگر دست گیرد حسين قتیب

بدین ترتیب کار شعوبیه ساخته می شود و سلطه سلطان محمود غزنوی بر تمام خراسان سایه می افکند و برای فردوسی چاره ای نمی ماند بجز اینکه با دستکاری در متن شاهنامه، آنچنانکه مورد پسند سلطان محمود واقع شود، آن را به پیشگاه سلطان ترکان (همانها که در سرتاسر کتابش از بهتانها، شکست ها و خوار شمردنها امانشان نداده است) تقدیم دارد. پس اینکه می گویند فردوسی شاهنامه را به امر سلطان محمود غزنوی آغازید و سرانجام نیز با بد عهدی او مواجه شد، به تصریح حبیب یغمایی بیهوده و بی دلیل و سند است :

بپیوستم این نامه بر نام او همه مهتری باد فرجام او

که باشد به پیری مرا دستگیر                    خداوند شمشیر و تاج و سریر

خود فردوسی در ابیات بالا به موضوع تقدیم داشتن شاهنامه به سلطان محمود غزنوی اشاره دارد و هدفش را نیز حمایت محمود از خودش از لحاظ مادی و دنیوی اعلام می دارد. مطلبی را که باید بدان اشاره کرد آنکه، متأسفانه ما از ویرایش اول شاهنامه چیزی در دست نداریم و آنچه که امروزه در دست ماست ویرایش دوم آن است که فردوسی آن را برای تقدیم به پیشگاه سلطان تاج و شمشیر محمود غزنوی آماده کرده است و معلوم نیست که فردوسی پیش از ویرایش دوم، در مقدمه شاهنامه به جای محمود، آنرا به چه کسانی تقدیم کرده بود! بدین ترتیب فردوسی شاهنامه را به پیشگاه سلطان می برد، ولی محمود که هم از سفارش دهندگان اصلی شاهنامه بی خبر نبوده است و هم اینکه مطالب موجود شاهنامه با اعتقادات ملی ـ دینی او مغایرت داشتند، با بی اعتنایی کامل فردوسی را از خود می راند و بدین ترتیب تیر فردوسی به سنگ می خورد. پس از آن فردوسی ترک دیار کرده، سوی بغداد می رود و در آنجا منظومۀ یوسف و زلیخا را که توبه‌نامه سرودن شاهنامه است و متأسفانه بر خلاف شاهنامه که در هر جا و مکانی به جا و بی جا به نیکی یاد می شود، در پس پرده ای از اوهام و شک ها نهفته است، می سراید. افسوس که آن بزرگ مرد، توان سخنوری خود را به محفلی فروخت که مسیر نادرست را پیمودند، هویت، هستی، دین مردم خاورمیانه را به بازی گرفتند و اسناد مهم ترین و معتبر ترین دوران بر آمدن دوباره اقوام و ملت های ایران را چنان در هم ریختند که هنوز هم دوست از دشمن نمی شناسیم. اعتبار اولیه و اصلی خویش گم کرده ایم و به افسانه ها و افسونهای دست‌ساز شعوبیه دل خوشیم. روشنفکران دوران پهلوی با اشاره یهود (در پوسته استعمار انگلیس) چنان با استناد به جعلیات شعوبیه و یهودیان آنزمان، تاریخ و هویت ملل این سرزمین را تحریف کردند که بازسازی و درست سازی آنها سالهای طولانی وقت می گیرد. موضوع جالب آن است که در حدود هزار سالی که از بوجود آمدن شاهنامه می گذشت هیچ سخنی و اثری از فردوسی و شاهنامه در بین مردم نمی بینیم و تا این اواخر می توان گفت که شاهنامه به درستی به ورطۀ فراموشی سپرده شده بود، ولی چه سود که شعوبیان تازه به دوران آمده‌ای چون پورداوود، دشتی، تقی زاده و ... با هدف مخالفت با اسلام و ملل این سرزمین با بر کشیدن شاهنامه و گرفتن هزاره برای فردوسی و ایجاد بنیاد شاهنامه فردوسی و بازسازی قبر او آنهم درست به شکل قبر به اصطلاح کوروش کبیر، توانستند تخم نفاق و تفرقه را در این سرزمین بکارند و بدین وسیله به اهداف اربابان خود دست یابند. افسوس که امروزه نیز به پسند مسائل سیاسی بار دیگر شاهنامه را ابزار بازی های روشنفکری خویش می انگارند و فردوسی را به راهی می کشانند که به گواه مقدمه منظومه یوسف و زلیخا خود از پیمودن آن بسیار می نالید.

 

جواب یک ایراندوست

 

قبل از جواب به آقای پورپیرار، ایشان چند شعر به نقل از فردوسی گفته اند که در هیچکدام از نسخه های شاهنامه نیست. ایشان اشعاری را از جاهای مختلف شاهنامه پشت سر هم کرده اند تاکه رنگ و بوئی به استدلال بی بنیان خودشان بدهند. همانطور که داستان یوسف و زلیخاه، نوشته ابوالموید بلخی را در آخر به فردوسی منسوب کرده اند، داستان شعوبیه ایشان هم در حد مضحکه میباشد که ممکن است در میان افرادی که تاریخ نخوانده باشند و احساسات ضد ایرانی داشته باشند خوش آیند بوده و سرمایه گذاران عرب را تشویق به ارسال وجوهات بیشتر کند.

فکر نمیکنم حتی اگر لوحه کورش کبیر را جلوی آقای پور پیرار بگذارند ایشان قبول کنند که این کلام کورش بوده باشد و یا اگر سنگ نوشته های بیستون را به ایشان نشان دهیم ممکن است بگویند که این کار فرانسویها بوده که به سفارش شاه عباس در کرمانشاه ساخته شده. و اگر از دانش نامه های مشهور و نوشته های مورخین عرب زبان در این مورد نکته ای نقل شود ایشان قبول نخواهند کرد. لذا از همان تاریخ دبستانی در حد فهم و قبول ایشان و حامیان مالی عرب ایشان برای جواب گوئی به ایشان استفاده خواهد شد.

اول برای روشن شد حال و هوای تاریخی ایران زمین از صدر اسلام تا تشکیل سلسله های مستقل ایرانی از کتاب نوشته کاوه آهنگر از صفحه 237  تا صفحه 257  بطور خلاصه نقل میشود:

 اینجا وقتی کلمه اعراب استفاده میشود منظور عربهای تازه مسلمان شده مرکز شبه جزیره عربستان است. مردم سواحل شبه جزیره عربستان، کویت، عراق، سوریه، لبنان، مصر و لیبی و بقیه، عرب نبودند. آنها فقط نتوانستند زبانشان را حفظ کنند و عرب شدند.
مرکز حاصلخیز ایران (بین النحرین عراق کنونی) را اعراب بهیچ قیمتی از دست نداند. ولی همین منطقه که ریشه در تمدن ایرانی داشت بزودی حاکم بر زندگی اعراب حجاز شد. پایتخت از تیسفون به دهکده ای در جوار آن بنام بغداد (نام ایرانی بمعنی خدا داد) مرکز امپراطوری اسلام  شد و مکه و مدینه، مرکز خیزش اسلام از یاد رفت.
عربها بطور کلی مردمانی خشن، جنگجو و بدوی و بسیار پایبند آداب و رسوم اجدادی بودند. بعد از کشور گشائی اعراب و نابودی تمام آثار مدنیت و خصوصاً قوانین حکومت، اعراب که میخواستند به کمک قرآن مملکت داری کنند، مواجه با کمبود شدید قوانین شدند. چون هنوز راه و روش حکومت حضرت محمد و خلفای راشدین را بیاد داشتند، مبنای قانونگذاری را علاوه بر قرآن، سیرت نبی و حدیث قرار دادند. میدانیم که در صدر اسلام، سالی را نمیتوان یافت که پیامبر و خلفای راشدین در جنگ و ستیز نبوده باشند. بنابراین تمام این قوانین برخاسته از زمان جنگ و ستیز و در حکومت نظامی بوده است. لذا میتوان براحتی نتیجه گرفت که قوانین خشک و خشن سنتی اعراب غیر قابل تحمل برای ایرانیان با فرهنگ و متمدن و فاقد قدرت مخالفت بود. لذا ایرانیان که نمیتوانستند از چنین آداب و رسوم خشک و خشنی رجعت کنند، تنها راه باقی مانده برایشان آب و رنگ زدن به اسلام و تعریف ایرانی از آن کردن بود.

به عبارت دیگر، اصلاح از درون و یا به اصطلاح یک نوع جنبش سبز!

در سالهای پنجاه هجری، با شروع خلافت امویان، حکومت اسلامی تبدیل شده بود به ولایت مطلقه ناسیونالیستی عرب بر عجم (غیرعرب). این زمانی بود که بنیانگذاران واقعی انقلاب اسلامی، یعنی خاندان نبوت و بازماندگان حضرت علی مورد بی مهری و حتی تنفر اکثریت اعراب و در اقلیت کامل بودند.
ایرانیان تحت ظلم و استثمار شده، هرچند پنجاه سال جنگیدند تا تقریباً تسلیم عربها شدند ولی مبارزه را بشکل دیگری شروع کردند. این آغار جنبش شیعه ایرانی بود. شیعه به معنی پیرو و در صدر اسلام، هرکس را که پیرو کسی بوده شیعه آن شخص میگفتند. مثلاً طرفداران عثمان را شیعه عثمان  میگفتند. ولی بعداً با کثرت گرفتن طرفداران خاندان نبوت توسط ایرانیان، به ایرانیان طرفدار علی و خاندان او شیعه گفته میشد.
شاید بتوان گفت عقیده شیعه را در ابتدا شخصی بنام عبدالله ابن سبا مطرح کرد. سبا، یهودی تازه مسلمان شده ای بود که نزد عثمان رفت تا کاری به او بدهد. ولی عثمان به او اعتنائی نکرد. صبا شروع به بدگوئی از عثمان کرد و بعد از مدتی به مصر تبعید شد. درآنجا به بدگوئی عثمان و غلو در مورد علی پرداخت. بعد از مرگ علی، صبا می گفت که علی نمرده و فقط ما نمیتوانیم او را ببینیم و این داستانها را که او شروع کرده بود سالها بعد شیعیان با انتصاب معجزه و کرامات به خاندان علی تکمیل کردند.
مبارزه ایرانیان برای استقلال با همان حربه دین که توسط اعراب برای اشغال ایران بکار رفته بود شروع شد. به این معنی ایرانیان از اسطوره های ایران باستان که از یاد دهقانان خراسان نرفته بود، از خاندان رسول، قهرمانان خودشان را خلق کردند و نظام عقیدتی جدیدی بنام شیعه را بنیان گذاردند و با آن به نبرد استقلال طلبانه پرداختند.
ایرانیان برای مبارزه با اعراب حاکم، میبایست از علی و حسین و سایر آل محمد قهرمانانی بمراتب عظیم الشان تر از قهرمانان اسطوره ای خود بساختند.
مقام حضرت علی از نظر اکثرمسلمانان و خصوصاً اهل سنت، مقامی هم ردیف خلیفه چهارم مسلمین است.

در حالیکه از نظر شیعه مقام علی آسمانی است و شیعه شهادت میدهد محمد رسول خداست و علی ولی خداست. ولی به معنی دوست، یار و نگهبان است و ناصر خسرو می گوید:

لات و عزی و منات اگر ولی اند     هرسه تورا مر مرا علی است ولی

مراسم عزاداری طبق سنن ایرانیان باستان برای سیاوش، عزاداریهای چهل روزه وبیشتر برای قهرمانان ایرانی که در شاهنامه فردوسی آمده، دخمه و قبر و گنبد و بارگاه برای اجساد پادشاهان و قهرمانان اسطوره ای همه در میان اعراب  ناشناخته، بی معنی و از سنت و دستورات نبی به دور، ولی جزئی از رسوم و  یادگار ایران باستان بوده است.

این شیعۀ ساخته ایرانیان برای مبارزه با سلطه بیابانگردان بی فرهنگ بود. ایرانیان از پهلوانان و پادشاهان افسانه ای خود شخصیت جدیدی به خاندان علی داده و از آنها قهرمانان ملی خود را ساختند. میدانیم که علی و فرزندانش در سرکوبی ایرانیان همیشه شرکت داشته، در گردن زدن گرگانیها و بسیای از کشتارهای دیگر شخصاً اقدام کرده  و حتی در مذاکرات کربلا، امام حسین پیشنهاد فرماندهی سپاهی برای نابودی دیلمیان در مقابل صلح با یزید را کرده بود که مورد قبول نماینده یزید واقع نشد. ولی معذالک ایرانیان با الهام از پهلوانیهای ایرانیان باستان و اعتقاد به نطفه مقدس و موروثی بودن سلطنت، خاندانی را که اعراب سنتی دوست نداشتند و حتی بخاطر مجازاتهای علی، متنفر بودند و قبول نداشته و رد کرده بودند بعنوان رهبر و پادشاه برگزیده و بکمک این عقیده شیعه به نبرد با اعراب پرداختند. ایرانیان اسلام جدیدی را بنا نهادند که با اسلام اهل سنت مغایرت های زیادی دارد. از جمله  وارد کردن "علیً ولی الله" در اذان، نمونه رجعت از سنت رسول الله است.

شعوبیه یکی از کنش‌های سرنگونی امویان و بر سر کار آمدن عباسیان بود. شعوبیه با این که نگرش و پشت گرمیشان به فرهنگ ایرانی در برابر آنچه عرب بدان می‌‌بالید بود ولی گهگاه از سلاح دین اسلام نیز سود می‌‌برد.

برای نمونه استناد به آیه‌هایی از قرآن مانند آیۀ ده سورۀ حجرات؛ آیۀ ۶۴ سورۀ آل عمران و پیشاپیش همۀ اینها گفتۀ قرآنی نام آشنای الاعراب اشد کفراً و نفاقاً، در بین ایشان کاربرد داشته است.

شعوبیان در سال ۱۰۱ هجری (723 میلادی) نمایندگانی نزد امام محمد بن علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم فرستادند و با او به عنوان امام بیعت کردند و دست وفاداری در راه سرنگونی امویان دادند. بیشترین نهال جنبش در خراسان بزرگ کاشته شد. اینان در پی راهی برای پاسخگویی به ستمهای حجاج و قتیبه و مهلب و دیگر ستمگران عرب بودند.

معتزله یکی از جریان های اصلی کلامی در میان اهل سنت . در مقابل معتزله اشاعره به عنوان جریان رقیب اصلی قرار داشتند.

موسس جریان اعتزال را واصل بن عطاء میدانند. ایرانیانی كه در قرن نخست هجری به زور شمشیرهای جهادگران عرب به حالت نیمه‌بردگی افتاده در كوفه و بصره اسكان داده شدند، یا به‌عنوان افزارمند و كارگر و كارمند دفتری به این دوشهر روی آوردند و به تدریج مسلمان شدند، سنتها و ارزشهای دینی خودشان را داشتند كه با سنتها و ارزشهای هیچكدام از دسته ‌بندی های اسلام عربی همخوانی نداشت. درنتیجه اینها نیز تا اوائل قرن دوم هجری برای خودشان اسلام دیگری را ساختند كه با اسلام عربی ناسازگار بود، و نام معتزله به خود گرفت. این مكتب كه به‌عنوان آزاداندیش‌ ترین و مترقی ‌ترین مذهب اسلامی شناخته شده است، تمامی رهبرانش ایرانیان مسلمان‌ شده ساكن بصره بودند. اسلامی كه از قرنهای دوم به بعد در میان ایرانیان بطور بسیار كند و آهسته انتشار یافت همین اسلام بود كه البته برای همیشه با اسلامهای عربی كه توسط عربهای داخل ایران ارائه می شد در ستیز و نزاع بود و ازطرف متولیان اسلام های عربی دیگر تكفیر میشد. داستان ستیزه با اسلام آزاداندیش و علم‌گرای ایرانی در قرنهای سوم و چهارم هجری توسط جریانهای عربگرا در عراق، و سپس سركوب بسیار خشونت‌آمیز آن در قرنهای پنجم و ششم به همدستی عرب

‌ تبارهای ایران و تركهای حاكم در زمان غزنویان و سلجوقیان بعداً دیده خواهد شد.  همچنین گفته شده چون واصل بن عطاء حلقه درس حسن بصری را رها کرد و حلقه درس جدیدی بر اساس اعتقادات خود تشکیل داد این فرقه را فرقه اعتزال ( کناره گیری ) نامیده اند.

از مهم‌ترین عقاید معتزله یکی حادث ( جدید ) و مخلوق بودن قرآن و دیگری غیر قابل رویت بودن خداوند است. معتزله اصول اعتقادی خود را پنج اصل بر می شمرند :

توحيد

عدل

وعده و وعيد

منزلة بين المنزلتين

امر به معروف و نهى از منكر

خلفای بنی امیه خیلی متعرض معتزله نمی شدند. آن ها بیشتر حامی جریان مرجئه و درگیر با جریان خوارج بودند . در میان خلفای عباسی مامون به حمایت از معتزله پرداخت و مخالفان آن ها ( اشاعره) را تحت فشار قرار داده و به زندان انداخت. معتصم و واثق نیز روش مامون را ادامه دادند اما متوکل و قادر به مخالفت به معتزله پرداخته و این جریان را نابود ساختند.

اَشعَری‌ها یکی از فرقه‌های کلامی اسلامی بودند که تفکر آن ها در مقابل تفکر معتزله قرار داشت. در نهایت با حمایت خلفای عباسی ( متوکل و قادر) از اشاعره ، جریان اعتزال در میان مسلمانان به پایان رسید و اشاعره به پیروزی رسیدند. اشاعره به مساله جبر و معتزله به مساله تفویض اعتقاد دارند . یکی از مهم‌ترین مسایل اختلافی دو فرقه مساله جدید و یا قدیم بودن قرآن است . اشاعره اعتقاد دارند قرآن قدیم (از زمان  آدم بوده) و مخلوق و حادث ( جدید) نیست .

از اعتقادات بحث برانگیز اشاعره اعتقاد به امکان رویت خداوند در قیامت است.

قَرمَطیان یا آنگونه که گروهی با جمع شکسته عربی آورده‌اند قَرامطه به رهبری کسی به نام ابوذر قرمط از گروه اسماعیلیان جدا شده و جنبشی را سازماندهی کرده بودند.

تقریباً همه جنبشهای اجتماعی مذهبی دوران اولیه تسلط اسلام برمناطق خاورمیانه وایران، دارای ویژگیهای مشترکی بودند. هدف مشترک همه، رهائی از زیر سلطه بیگانگان و مقاومت در برابر پذیرش دین اسلام بود. در واقع می‌‌توان جنبش قرمطیان را شکل تکامل یافته جنبشهای قبلی دانست که خود از طرفی با مبارزه مسلحانه علیه حاکمیت خلفای اسلام و زیر سئوال بردن حقانیت آنان و از طرف دیگر با پرچمداری جنبش صوفی گری و دراویش، زمینه را برای رشد فلسفه یارسان (اهل حق) و بنیانگزاری این دین، آماده نمود.

برتلس مستشرق روسی در باره سابقه قرمطیان می‌‌نویسد: "از آغاز قرن چهارم هجری، پس از تأسیس دولتهای فاطمی مصر و قرمطیان بحرین بود که باطنیان  به  قرمطیان  بمعنی اخص و اسماعیلیان  منشعب شدند". ولی تاریخ نویسان نزدیک به آن دوره اعتقاد دارند که آئین قرمطی منسوب به نام قرمط پس ازآنکه میان حمدان قرمط درحدود سال ۲۸۰ هجری با مرکز دعوت اسماعیلی در اهواز اختلاف افتاد، ازلحاظ تشکیلاتی ازمذهب اسماعیلی جداشد و با روشی مستقل در راستای آرمانهای اجتماعی وهدفهای سیاسی خود شروع به فعالیت کرد. این نظریه بیشتر مورد تایید است، زیرا باطنیان خود شاخه‌ای از اسماعیلیه بودند و یا هر کسی در آئین تناسخ روح راز دار بود اورا باطنی میخواندند.

در هر صورت قرمطیان یک جنبش اجتماعی مذهبی کاملاً سازماندهی شده را به وجود آوردند که با تشکیل سه حکومت؛ بحرین از ۲۸۶ تا ۳۶۶ هجری ومولتان هند از ۳۱۸ تا ۳۹۶ هجری و حکومت مصر و تونس به نام فاطمیان از سال ۲۹۷ تا ۵۵۵ هجری قمری، یعنی جمعا ۲۶۴ سال در مقابل خلفای اسلام در بغداد ایستادگی نمودند. در واقع آنچه به حاکمیت اعراب در ایران مربوط می‌شود، قرمطیان آن را باضعف روبرو ساختند که عاقبت سلجوقیان ترک، ایران

 را ازیوغ حکومت خلفا رها نمودند و بحاکمیت حدود ۳۵۰ ساله اعراب (و نه اسلام) بر ایران خاتمه دادند. 

اسماعیلیه یا اسماعیلیان گروهی بودند از شیعه که اندیشه ویژه خود را داشتند. اینان همزمان با روزگار سامانیان سربرآوردند و سده‌ها با توان بسیار به پراکندن اندیشه خویش پرداختند. امروزه بسیار ناتوان شده‌اند و از شمارشان کاسته شده‌است. در ایران بسیار کم یافت می‌شوند و در کشورهایی مانند هندوستان پراکنده‌اند.

اسماعیلیان نزاری بعد از سقوط قلعه الموت به دست مغولان و از بین رفتن کتب موجود در آن، منابع خود را از دست دادند. اسماعیلیان که در دوره فاطمیان در مصر مستقر بودند، در حال حاضر بیشتر در هند هستند و منابع دست اول خود را حفظ کرده‌اند و تمایلی به انتشار آن ندارند.

رهبر و یا به عبارتی امام کنونی اسماعیلیان نزاری که نیاکان ایرانی دارد، کریم آقاخان نام دارد که متولد ژنو است و اکنون در پاریس مستقر است و فارغ‌التحصیلِ دانشگاه هاروارد نیز می‌باشد.

جریان اسماعیلیه از مصر و دربار خلفای فاطمی مصر برخاست. اسماعیلیان سالها اندیشه اسماعیلی و خلیفه‌های فاطمی را تبلیغ می‌کردند. مرکز این تبلیغات در ایران بیشتر ری، فرارود و خراسان بود. در سده چهارم کار مبلغان اسماعیلی بالا گرفت و بسیاری از بزرگان سامانی بدیشان پیوستند که بزرگترینشان امیر نصر سامانی بود. گرایش امیر نصر به اسماعیله واکنش غلامان ترک متعصب - که گارد نگهبانان امیر را در بر می‌گرفتند- و روحانیان سنی را برانگیخت تا به اندیشه براندازی وی بیافتند. گرچه توطئه براندازی آشکار و رهبر ترکان دسیسه پرداز سرش را بر باد داد، ولی امیر نصر به ناچار کناره گیری کرد و فرزندش نوح را به جای خویش بر تخت نشاند. فشار فقیهان سنی و ترکان که اکنون بسیار نیرو گرفته بودند جنبش اسماعیلیان را تارو مار ساخته و رهبران این جنبش را در فرارود شکنجه دادند و کشتند. از این پس جنبش حالت پنهانی به خود گرفت.

با واژگونی سامانیان و روی کار آمدن ترکان، وضع اسماعیلیان از آنچه بود بدتر شد.                                              

دگراندیشان اسماعیلیان نیز مورد آزار و کشتار سلطان محمود غزنوی که مسلمان سختگیری بود قرار گرفتند. محمود در این کشتار با دستگاه خلیفه گری بغداد همدست بود.  بزرگترین کسی که در زمان غزنویان قربانی کشتار اسماعیلیه شد حسنک وزیر بود که به دار آویخته شد.

حسن صباح متولد 1056 میلادی 434 هجری.

در زمان سلجوقیان حسن صباح در ایران رهبری اسماعیلیان را به دست گرفت. مرکز تبلیغ و مقاومت خویش را به کوههای و دژهای کوهستانی رساند و خودش در دژ افسانه‌ای الموت آشیان گرفت. پس از استوار شدن از مصر برید و جداگانه و مستقل به دعوت پرداخت. این روزگار دوران اوج اسماعیلیان بود. حسن صباح برای پیشبرد آرمانهای اسماعیلی دست به یک رشته ترورها زد که مهم‌ترینش ترور خواجه نظام‌الملک می‌باشد.

پس از مرگ حسن صباح جانشینانش راه نبرد با خاندانهای ترک چیره بر ایران را پی گرفتند. تا اینکه با تازش مغولها به ایران به ناچار با سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه در یک سنگر جا گرفتند و با مغولان به ستیز پرداختند. ولی سر انجام خورشاه واپسین رهبر اسماعیلیان الموت در سال ۶۵۱ در برابر هلاکوخان گردن فروآورد و چندی پس از آن به دست مغولها کشته شد. مغولان دژها را یکی پس از دیگر گشودند و کشتار بزرگی از اسماعیلیان کردند. از این پس اسماعیلیان مقاومت را در دژهای خویش در شام و لبنان پی گرفتند.

 برکوک روستايی است در استان خراسان جنوبی، ۴۵ کيلومتری شهر های بيرجند و قائن. در برکوک صد و هشتاد خانوار زندگی می‌ کنند که در حدود صد خانوار از آنها روحانی هستند. روستای برکوک سد دفاعی شيعيان دوازده امامی در دامنه کوه های قهستان يعنی دومين مرکز نفوذ اسماعيليه پس ازمنطقه الموت بوده است.  دو روستای "خشک" و "کلات" در نزديکی برکوک قرار دارند که اکثريت جمعيت آنها اسماعيليه هستند.

ابومسلم خراسانی ( 700 756 میلادی) از سرداران بزرگ ایرانی پس‌ از اسلام‌ است. اسم پدر او را بعضی عبدالله و بعضی میسره آورده‌اند.

تولدش در بلخ بود و دیرزمانی در خراسان زندگی کرد. مرگ او به سال 756 میلادی در اریحا روی داد و نعش او را به بیت‌المقدس بردند و در آنجا بگور سپردند.

ابومسلم، از طرفداران تشکیل حکومت مستقل ملی و شیعه مذهب ایرانی در خراسان قیام کرد و تا شام رسید و مروان حمار آخرین خلیفه بنی امیه را از خلافت انداخت و زمینه خلافت ابوالعباس سفاح را فراهم آورد. اولین پیروزی ایرانیان بکمک حربه شیعه قیام ابومسلم و سرنگونی امویان بود که سرآغاز نبردها و ظهور قهرمانان دیگر شد

ابومسلم جامه سیاه به نشانه مخالفت با بنی امیه می‌پوشید عباسیان هم به همین دلیل سیاه برتن کردند و بدین ترتیب به جنبش سیاه‌جامگان معروف شدند.

ابومسلم در شمار بزرگان تاریخ ایران است.

بابک خرمدین ( 795 838) از ایرانیانی بود که از خطه آذربایجان برضد اشغالگری اعراب پس از حمله مسلمانان به ایران، به پا خواست. وی رهبری جنبش سرخ جامگان را به عهده داشت. همزمان، از جنبش‌های دیگر ایرانیان می‌توان به مازیار از مازندران و یعقوب لیث از سیستان اشاره کرد.

تلفظ نام بابک به زبان فارسی میانه پاپک بود که به معنای پدر جوان است.

پدر بابک اهل تیسفون بود که به آذربایجان کوچید و در پیرامون کوه سبلان زنی را به همسری گزید. بابک در جوانی با شروین پسر ورجاوند سرور گروه مزدکیان تبرستان دیدار نمود. پس از آن او و مادرش به روستای دیگری در آن پیرامونها کوچیدند که مردمش از گروه مزدکیان و خرم دینان بودند. پیشوای آنها جاویدان پسر شهرک بود که از آنجا که بابک در تنبور زدن زبردست و توانا بود او را پیش خود نگه داشت. در سال ۲۰۱ هجری قمری (823 میلادی) بابک از کیش جاویدانی دست کشید و خود به‌عنوان پیشوای خرمدینان سر به شورش بر علیه اشغالگران عرب گذاشت. خلیفه تازیان به مدت بیست و دو سال سپاهیان فراوانی را برای سرکوب بابک ایرانی گسیل داشت و سرانجام با همکاری یک فرد از فرارود (ماوراء النحر) به نام افشین، اعراب بر خرمدینان ایرانی چیرگی یافتند. و او را به سامَرّا نزد خلیفه بردند. خلیفه معتصم دستور داد تا بابک را سوار بر فیل کرده و در شهر بگردانند و در روز پنجشنبه دوم صفر سال ۲۲۳ (845 میلادی) به دستور خلیفه و پس از شکنجه‌های فراوان او را زنده زنده تکه تکه کرده و کشتند. قرارگاه اصلی بابک خرمدین دژی استوار و سخت گذر به نام دژ بَذ بود که در نزدیکی شهر کَلِیبَر در شهرستان اهر استان آذربایجان شرقی قرار دارد.

او چهارم ژانویه سال 838 به دستور معتصم بالله کشته شد.ابتدا دست پای وی را به تدریج قطع کردند.سپس جنازه اش را در شهر سامرا بر سر دار کشیدند.

ماه نَخشَب نام ساخته دست المُقَنع است که آن را به عنوان معجزه خویش به مردم نشان می‌داد. این ماه به شکل جسمی درخشان و گرد بوده که همه شب از چاهی در نخشب بیرون می‌آمده است و مردم را شگفت زده می‌نموده. گفته شده که او با شگردی از طریق قرار دادن آینه‌هایی عصرها نور خورشید را بطوری بازتاب می‌داده که از دور به صورت قرص دومی از ماه دیده می‌شده. المقنع از این ساخته برای کشاندن مردم به سوی خویش برای نبرد با المهدی خلیفه عباسی بهره می‌برد.

پس از قتل ابومسلم خراسانی در سال ۱۳۷ هجری برابر با ۷۵۷ میلادی، جنبشهای متعددی به خونخواهی از او سازماندهی شدند، از جمله یکی از سرهنگان سپاه او بنام حکیم هاشم مقنع معروف به نقابدار که بنا به گفته ابو جعفر نرشخی در تاریخ بخارا، مدتی نیز وزیر عبدالجبار ازدی، والی خراسان بوده، پایه جنبش مذهبی را نهاد که پیروان آن، همانند پیروان مانی در دین زرتشت، لباس سفید می‌‌پوشیدند که به سپید جامگان شهرت یافتند. به قولی جامه سپید نشانه مخالفت با عباسیان بود که جامه سیاه بر تن داشتند. حکیم هاشم مقنع برای جذب وگرویدن همه پیروان ابو مسلم بجنبشش، بشارت می‌‌داد که روح ابو مسلم در وجود خودش حلول نموده است.

دلاوریهای سرداران استقلال طلب مثل بابک خرم دین و مازیار همزمان با حکومت مستقل عبدالله طاهر در خراسان و همچنین خیانت افشین شاهزاده ایرانی که شاید هدف مشترکی را دنبال میکرده همگی نشان از تنفر روزافزون سلطه اعراب بر ایرانیان داشته اند.

هارون الرشید خلیفه عباسی (۷۶۳ تا ۲۴ مارس ۸۰۹ میلادی) بود. او پنجمین و نام آورترین خلیفه این دودمان عرب بود. او از ۷۸۶ تا ۸۰۹ میلادی فرمانروایی کرد. نام وی در کتاب هزار و یک شب گنجانده شده است.

هارون پسر المهدی سومین خلیفه عباسی بود. مادرش کنیزی یمنی به نام الخیزران بود. او زنی پرنفوذ بر شوهر و پسرش بود.

بَرمَکیان یا فرزندان برمک(در عربی برامکه) از خاندانهای ایرانی بودند که در دستگاه خلیفه‌گری عباسیان به قدرت فراوان رسیدند.تبار ایشان به گردانندگان بودایی معبد نوبهار در بلخ می ‌رسید. برمکیان سرانجام به دست خود عباسیان نابود شدند . ناماورترین این خاندان خالد پسر برمک و فرزندش یحیی پسر خالد برمک بودند که در سده هشتم میلادی در شهر بغداد اعتبار بسیار یافته بودند

هارون دو پسر داشت؛ امین و مامون. مامون از امین بزرگ ‌تر بود ولی امین پسر زبیده بود که زبیده دختر بزرگ منصور خلیفه عباسی بود. حال آنکه مادر مامون یک کنیز ایرانی بود. از این رو بسیاری امین را جانشین پدر می‌دانستند.

در زمان هارون بغداد به اوج شکوه و زیبایی خود رسید. وی پرشکوهترین کاخ را در بغداد ساخت. بردگان و درباریان بسیار از کاخ او پاسداری می‌‌کردند. پس از چندی او کاخی دیگر به نام الرقّاح را در شمال سوریه ساخت. او پس از جاگیر شدن در الرقاح هرگز به بغداد بازنگشت.

او را برخی خلیفه‌ای دادگر خوانده‌اند.

او هم ‌زمان با شارلمانی می‌زیست و با اروپای آن زمان رابطه بازرگانی گسترده‌ای به راه انداخته بود. او همچنین با چین رابطه دیپلوماتیک برقرار ساخت. هارون الرشید امام هفتم یعنی موسی پسر جعفر را به قتل رساند و پس از آن برای دور نگهداشتن فرزندش رضا از بغداد، به او قول شاهنشاهی خراسان را داد و امام رضا را با تمام بستگانش به آنجا فرستاد. در این سفر طولانی  چندین ساله از بغداد تا خراسان بسیاری از فامیل امام رضا درگذشتند. تعداد زیاد مقبره امام زاده در مسیر بغداد، کرمانشاه، تهران، قم تا مشهد یادگار این سفر طولانی است.

هارون در هنگام سفر به بخش‌های شرقی فرمانرواییش بيمار شد و مرد. او را در مشهد به خاک سپردند. چندی بعد امام رضا را مسموم کردند و او را در نزدیکی قبر هارون به خاک سپردند. بعدها که مرقد و بارگاه برای امام رضا ساخته شد، قبر هارون الرشید هم همانجا باقی مانده است.

نهضت تصوف ابداع بعدی ایرانیان پس از شیعه برای مبارزه با سلطه اعراب بود.  در دویست سال سکوت ظاهری ایرانیان، در ابتدا این جنبش ها درونی بودند تا بالاخره چندین قرن بعد در زمان صفویه به اوج خود رسیدند. تصوف (یا صوفی‌گری) فرقه‌ای اسلامی است. صوفیان آفریننده هستی را دارای هیچیک از صفاتی که ما می‌شناسیم نمی‌دانند و او را بالاتر از هر پندار و توصیفی می‌دانند.

شکل گیری جنبش صوفیگری و دراویش تقویت و گسترش شاخه غیر مسلحانه از مبارزات طولانی مردم ایران علیه سلطه گران عرب بود، که بر مزار جنبشهای شکست خورده سه قرن پیشین بنا نهاده شد. این جنبش که بیشتر عرفانی و مقاومت منفی بود از حلاج و شبلی و دیگران آغاز و تا دوره سلطان سهاک بنیانگزار نوشتاری مکتب و دین اهل حق یارسان در قرن هفتم و هشتم هجری قمری ادامه داشت. اسلحه برّای این نهضت فلسفه تناسخ روح، و برعکس دین اسلام که پشیزی برای جان انسان قایل نبود، بالا بردن مقام والای انسانی تا حد خدائی بود. حسین بن منصورحلاج دقیقا در ایامی ظهور نمود و شعار انا الحق سر داد که دین و دولت با تبانی همدیگر، در برابر مردم ایستاده بودند. حلاج به عقل انسان ارزش و اعتبار می‌دهد و تاکید می‌کند: آنچه می‌گویم با دیده عقل بنگر... و در این شعر او وجود خدارا نفی می‌کند.

از کامل‌ترین صوفیان ایرانی و اسلامی می‌توان به منصور حلاج،  بایزید بسطامی، ابوسعید ابوالخیر، جنید بغدادی، مولوی، سعدی، عطار نیشابوری، حافظ،  جامی و شاه نعمت الله ولی اشاره کرد.

صوفیان کسانی بوده‌اند که در راه طریقت قدم زده‌اند. برای تصوف و اینکه از چه کلمه‌ای مشتق شده‌است مطالب بسیاری نگاشته‌اند که از جمله از صوف به معنی پشم یا از صوفیای یونانی به معنی حکمت و فلسفه و... گرفته شده‌است. اما خود صوفیان معمولاً گرفتار این بحث در لغات و کلمات نیستند و هدف صوفیه تزکیهٔ درون و طی مراحل سلوک تا رسیدن به خداوند و خالق هستی است. درک این نکته که همهٔ موجودات یک حقیقت واحد دارند و برای درک این موضوع و بینش آن باید مراحل سلوک را مرحله به مرحله طی کنند تا از خودی خود فانی شده و به مرحلهٔ لقا برسند. در نظر صوفیه و عرفا عشق مفهوم وسیعی دارد. آنها عشق را امانت بزرگ و ناموس الهی می‌دانند و بر این اعتقادند که خداوند انسان را از عشق خلق کرد و او اولین عاشق و اولین معشوق است. به قول مولوی:

کرد فضل عشق انسان را فضول       زین فزون جویی ظلوم است و جهول

همچنانکه هر مذهب و دینی فرقه‌های مختلفی دارد صوفیه نیز دارای انشعبات زیادی شده ‌است و علت آن هم این است که بعدها که تصوف رونق گرفت و مفاهیم زیبا و عمیق آن بین عوام پخش شد عده‌ای برای اینکه خود را از خوان آن بهره مند کنند به تصوف رو آوردند، بدون اینکه درک درستی از آن داشته باشند.

تصوف در معنی لغت به روش و طریق طی کردن راه جستجوی حق را گویند. و فردی را که در این راه قدم می گذارد صوفی می گویند.

تاریخچه تصوف در ایران به آئین های مهر پرستی بر می گردد و سرچشمه اصلی تصوف ایران یا هند است.  استاد سعید نفیسی ریشه های تصوف را در آئین هندو میداند ولی نیکلسون آنرا آمده از افکار افلاطون میبیند.

تصوف با هر دین و فرهنگی ترکیب شده و به رنگ بوی آن مذهب و فرهنگ در آمده است.

بایزید بسطامی از بزرگ ‌ترین عارفان و بزرگان اهل تصوف است که بیش از دیگران دارای شهرت و اهمیت بوده و رفتار و گفتارش در همۀ مردان راه حق تأثیر کرده است. به این جهت داستان‌ها و سخنان او بیش از هر صوفی و عارفی در کتب صوفیه و عرفا آمده است و مخصوصا در آثار منظوم عرفانی مانند آثار عطار و مثنوی مولوی بیشتر جلوه گر است. فریدالدین عطار در تذکره الاولیا 55 صفحه به ذکر شرح حال و اقوال بایزید اختصاص داده و این مقدار تفصیل درباره صوفی و عارفی دیگر در آن کتاب به نظر نمی رسد.

جنید بغدادی (830 910) در نهاوند متولّد شد. در بغداد و در نزد ابوثور و ابوعبدالله حارث بن اسد محاسبی و ابوعبدالله سری سقطی ، فقه و حدیث و عرفان و تصوف آموخت. وی در ۲۹۷ هجری قمری درگذشت و در شونیزیه  بغداد مدفون گردید.

ابوسعید ابوا لخیر از مشهورترین صوفیان اسلام است که در تصوف طریقه‌ای معتدل داشت و با گوشه‌گیری مخالف بود. اشعار و کلمات کوتاهش شهرت فراوان دارد. ابن سینا با این صوفی بزرگ ملاقات کرده بود و با هم مکاتبه نیز داشتند. ابو سعید ابوالخیر در ۴ شعبان ۴۴۰ هجری قمری در زادگاه خود دیده از جهان فروبست.

به جز اشعار فارسی و عربی که ابوسعید ابوالخیر در قالب دوبیتی و رباعی سروده، از احوال او دو کتاب نیز به جا مانده‌است: اسرارالتوحید تالیف محمد بن منور - یکی از نوادگان ابو سعید - که در شرح حال ابوسعید نوشته و دیگر حالات و سخنان شیخ ابوسعید که به گمان زیاد، تألیف کمال‌الدین محمد برادر زاده محمد بن منور است.

هرمان اته، خاورشناس آلمانی او را یکی از مبتکرین قالب رباعی در ایران دانسته‌است.

حسین بن منصور حلاج (855 922 میلادی)‌ از عارفان ایران در سده سوم و دهه اول قرن چهارم هجری‌است. او از مردم قریه تور واقع در شمال شرق بیضای فارس بود. برای وی کنیه های دیگری نیز چون ابو عماره، ابو محمد و ابو مسعود نیز آورده اند.

برای لقب وی (حلاج) سه توجیه آورده اند. اول آنکه پدرش پیشه حلاجی داشته و دوم آنکه نیکو سخن می گفته و اسرار را حلاجی می نموده و سوم معجزه ای در همین زمینه از خود نشان داده. اساتید وی عبارت بودند از سهل بن عبدالله تستری، عمرو بن عثمان مکی و جنید بغدادی.
او که از مهم ترین صوفیان عصر خود بود در حالت سکر عرفانی، به گفتن انا الحق پرداخت و متشرعین او را به جرم کفرگویی ابتدا به قرمطی بودن متهم و بعد از هشت سال اعدام نمودند. او را سنگسار کردند، جان نسپرد، و به گفتن اذکار مشغول بود. مثله کردند، همچنان می‌خواند. تا زبانش را بریدند و آسمان بگرفت و آب دجله بالا آمد. برحسب وصیت‌اش خاکسترش به رود سپردند تا رود آرام شد.از او کرامات بسیار نقل شده است.

از سایر شعرای متاخر که تحت تأثیر وی بوده و ابیات زیادی در رابطه با وی دارند می توان به سنایی، مولوی، عراقی، مغربی، گلشن راز شبستری، شاه قاسم انوار و شاه نعمت الله ولی اشاره نمود.

شروع سلسله های مستقل از تازیان

 

طاهر بن حسین (طاهر ذوالیمینین) سردار ایرانی مامون (خلیفه عباسی) بود که توانست امین برادر مامون را شکست دهد و مامون را به خلافت برساند. در آن زمان مهم‌ترین منطقه ایران "خراسان" بود . بعد از این رخداد طاهر به خراسان فرستاده و امیر خراسان شد. وی آرزو داشت حکومتی مستقل تشکیل دهد و به همین دلیل به محض یافتن فرصت اعلام کرد که دیگر از مامون اطاعت نمی‌کند. و این آغاز تشکیل نخستین حکومت ایرانی بعد از اسلام بود. لقب او ذوالیمینین بود زیرا در جنگ با دو دست شمشیر میزد.

طاهریان ‌(821 873) اولین حکومت مستقل ایران‌ بعد از حمله اعراب‌ بودند.

در زمان طاهریان نیشابور به پایتختی برگزیده شد.

طاهریان در جنگ با خوارج در شرق ایران به پیروزی دست یافتند و سرزمینهای دیگری مانند سیستان و قسمتی از ماوراءالنهر را به تصرف در آوردند و نظم و امنیت را در مرزها بر قرار کردند. گفته می‌شود که در زمان حکومت طاهریان، به جهت اهمیت دادن آنان به کشاورزی و عمران و آبادی، کشاورزان به آسودگی زندگی می‌کردند.

در زمان طاهریان قیامهای بابک و مازیار که به ترتیب در آذربایجان و طبرستان(مازندران) رخ داد باعث شد که آنها از توجه به شرق ایران باز دارد. به همین دلیل خوارج دست به شورش زدند. آخرین امیر طاهری محمدبن طاهرنیز فردی مقتدر نبود. در نتیجه حکومت طاهریان رو به ضعف نهاد و سرانجام در میانه‌های سده سوم هجری به دست یعقوب لیث سرنگون شد.

امیران خانواده طاهریان عبارت اند از:

طاهر بن حسین معروف به ذوالیمینین، طلحه بن طاهر، علی بن طاهر، عبدالله بن طاهر، طاهر بن عبدالله و محمد بن طاهر بن عبدالله

فاطمیان نام حکومت اسماعیلیان در مصر است. این حکومت در قرون ۳ تا ۵

هجری قمری قدرتمند بود. حسن صباح از وابستگان این حکومت در ایران بود.

فاطمیه، خلفای فاطمی یا الفاطمیون سلسله شیعه‌ای بود که از ۵ ژانویه سال ۹۱۰ تا سال ۱۱۷۱ میلادی (برابر با ۱۵ دیماه سال ۲۸۸ تا ۵۰-۵۴۹ خورشیدی) بر مناطق مختلفی از مغرب، مصر و خاور نزدیک حکمفرمایی داشتند. بعضاً از واژه فاطمیه برای اشاره به شهروندان تحت حاکمیت این خلفا استفاده شده است. نخبگان این حکومت، متعلق به شاخه اسماعیلیه مذهب تشیع دین اسلام بودند. رهبران این دودمان، امامان اسماعیلی مذهب بودند، بنابراین از اهمیت دینی بالایی برای مسلمانان پیرو مذهب اسماعیلی برخوردار بودند. اسماعیلیان امامت را به اسماعیل فرزند امام جعفر صادق ختم میکنند و او را امام هفتم و امام آخر میدانند.

خلفای فاطمی  به مدت تقریبی دو قرن بر بخش بزرگی از شمال آفریقا و خاورمیانه و دریای مدیترانه حکومت کردند. خلفای فاطمی پیشوایان شیعه اسماعیلی نیز بودند و نام سلسله آنان به نام فاطمه، دختر محمّد، نامگذاری شده بود. آنان در قسمت مدیترانه‌ای خاورمیانه، بمدت بیش از دو قرن مؤسسِ دولتی بودند که به گسترشِ علم، هنر و بازرگانی علاقه فراوان نشان می‌داد. قاهره پایتختِ مصر، توسط فاطمیان پایه ‌گذاری شد. امپراتوری آنها یعنی بخش اولیه‌ تاریخ اسماعیلی، تقریباً از ابتدای اسلام تا قرن یازدهم را در بر می‌گیرد. نخستین امام فاطمی عبدالله المهدی و سه امام فاطمی دیگر، یعنی القائم و المنصور و المعز لدین الله نام داشتند.

 

صَفّاریان (861 1003 میلادی) از دودمان‌های ایرانی فرمانروای بخش‌هایی از ایران بودند.

پایتخت ایشان شهر زَرَنگ بود.  یعقوب لیث نخستین امیر این خانواده بود که دولت مستقل ایرانی صفاریان را بنیاد نهاد. لیث سه پسر داشت بنامهای یعقوب و عمر و علی، هر سه پسران لیث حکومت کردند اما دورۀ حکومتشان چندان نپایید. یعقوب نیز در اوایل مانند پدر رویگری می‌کرد و هرآنچه بدست می‌‌آورد جوانمردانه به دوستان و همسالانش ضیافت می‌کرد. چون به سن رشد رسید تعدادی از مردان جمع شده او را به سرداری خود برگزیدند. در سال ۲۳۷ که طاهربن عبدالله در خراسان حکومت می‌کرد مردی بنام صالح بن نصر کنانی بر سیستان مستولی شد و یعقوب به خدمت وی در آمد. طاهر که مردی با تدبیر بود صالح بن نصر را از سیستان براند و پس از وی شخصی بنام درهم بن نضر خروج کرد و سیستان را تصرف نمود و سپاهیان طاهر را از سیستان براند. در سال ۲۶۲ یعقوب از فارس رو به خوزستان نهاد. چون خبر به خلیفه المعتمد رسید فرمان حکومت خراسان، گرگان، طبرستان و ری و فارس را در حضور حاجیان به وی داد. اما یعقوب راضی نشد و به خلیفه پیغام داد که به چیزی راضی نیست جز رسیدن به بغداد. خلیفه برادرش الموفق را به جنگ با یعقوب فرستاد، یعقوب درین جنگ شکست خورد و فرار کرد، بسیاری از اموال یعقوب بدست سپاهیان بغداد افتاد و به نام غنیمت به بغداد برده شدند. المؤفق به علت بیماری به بغداد بازگشت و یعقوب نیز در گندی‌شاپور به مریضی قولنج مبتلا گشت. خلیفه رسولی را با منشور ولایت فارس و استمالت نزد یعقوب فرستاد.

یعقوب قدری نان خشک و پیاز و شمشیر را پیشروی خود نهاد و به رسول گفت: به خلیفه بگو که من بیمارم و اگر بمیرم تو از من رها میشوی و من از تو، اگر ماندم این شمشیر میان ما داوری خواهد کرد، اگر من غالب شوم که به کام خود رسیده باشم و اگر مغلوب شوم این نان خشک و پیاز مرا بس است. یعقوب در سال (875 میلادی) در گندی شاپور در اثر مرض قولنج در گذشت. یعقوب را مردی باخرد و استوار توصیف کرده اند. حسن بن زید علوی که یکی از دشمنانش بود او را بخاطر استقامت و پایداریش سندان لقب داده بود.

محمد بن جریر طبری در سال 838 میلادی در آمل یا طبر چشم به جهان گشود وی در عین مورخ بودن مفسری پرتوان نیز بود، وی کتاب تاریخ طبری را نگاشت که در آن وقایع به ترتیب سال تنظیم شده و تا سال ۳۰۲ هجری را در برمی گیرد. تاریخ طبری مرجع عمده تاریخ ایران تا اول سده چهارم هجری است، همچنین این کتاب در واقع مأخذ عمده تمام کسانی واقع شده‌است که بعد از طبری به تألیف تاریخ اسلام اهتمام ورزیده‌اند. طبری در سال 903 میلادی در شهر بغداد دیده از جهان فروبست

--------------------------------- پایان نقل از کتاب کاوه آهنگر

 

این نقشه که مراکز تجمع شیعان در جهان را نشان میدهد در عین حال نشانگر نقاطی است که از ابتدای یورش اعراب، مبارزه بر علیه آنان شروع شده است. کردستان به این دلیل سنی باقی ماند، چونکه  آنها هرگز عرب زبان نشدند و اعراب مهاجم علاقه ای به جنگ در کوهستانها با آنها نداشتند.

علت شرح این وقایع و تاریخ مقاومت ایرانیان در مقابل سلطه اعراب این بود که خواننده بداند شعوبیه یکی از دهها پدیده ایرانی ضد عرب بوده است. سال 400 هجری سال تقریبی اتمام شاهنامه بوده و از طرفی بزرگان شعوبیه نظیر  اسماعیل نسائی (۴۰-۱۳۲ قمری)  زیاد عجم (۷۰-۱۲۰ قمری) بشار پسر برد (۹۵-۱۶۸ قمری) حسام پسر عدا(درگذشت ۲۰۹ قمری) ابوالحسن علی مدائنی (۱۳۵-۲۱۵ قمری) ابوحاتم سجستانی(۲۵۵ قمری) ابوعبدالله محمد مرزبانی (۲۹۷-۳۷۸ قمری) ابویعقوب خریمی ابراهیم پسر ممشاد (سده سوم هجری) همگی سالها قبل از فردوسی از دنیا رفته اند. دیگر اینکه شعوبیه در بصره بوده اند و سلطان محمود در غزنین، شرق افغانستان در تمام مدت فرمانروائی مشغول حمله به هندوستان بوده.
بنابراین حتی ارتباط فردوسی با شعوبیعه که بزرگانش هم افرادی فقیر بوده اند نامعقول و غلط است. لااقل آقای پورپیرا که میخواهند دروغ بگویند بهتر بود میگفت فردوسی را برمکیان و یا اسماعیله ثروتمند استخدام کرده بودند. هرچند این دو هم  تقریباً همزمان شعوبیه بوده اند.

ولی چرا آقای پورپیرار شعوبیه را برای این دروغ بزرگ پیدا کرده اند، تنفر تاریخی پان عربِ سعودی از شعوبیه است و نویسنده داستان سرش به آخُر اصلی برمیگردد.

انیشتن میگوید دو چیز نهایتش برما معلوم نیست: یکی بزرگی جهان است و دیگر حماقت بعضی انسانها.

فرزانه دیگری میگوید: خدا را شکر که دشمنان ما احمق خلق شده اند.

باید چنین نوشتارهای ابلهانه نوشته شده توسط قهرمانان پان ترک و عرب را همه ببینند تا بدانیم دشمنان ما در چه درجه ای از فهم و شعور هستند.

این ابلهان که شاهزادگان سعودی برای رهبرانشان حواله های بانکی میفرستند، از روی نادانی فکر میکنند که شعوبیه از بصره توسط بانک صادرات شعبه طوس برای فردوسی پول حواله میکرده است.

معلوم نیست که آیا همین نظریه را هم در مورد ابومسلم خراسانی که بساط  امویه را درهم ریخت دارند یانه؟ چون این نادانان فقط اسامی را میشناسند و تاریخ ها را نمیتوانند بهم ربط بدهند ممکن است روزی ادعا کنند که سازمان سیا برای ستار خان و باقرخان پول میفرستاده؟!!

این نادانان نمیگویند که فردوسی از جهت امانت داری هزار بیت شعر دقیقی را در شاهنامه خودش جا داده و دوباره در کمال راستگوئی آنها را که به او کمک کرده اند یاد کرده.

آین نادانان نمیدانند رودکی اولین شاعر بلند مرتبه فارسی زبان کمی قبل از فردوسی مشهور دربار سامانیان بوده و حتی شاعران مشهور دیگری مثل عنصری و فرخی و عسجدی همدوره های فردوسی در دربار سلطان محمود دشمنان قسم خورده فردوسی بودند. علت بی توجهی سلطان محمود به اثر فردوسی بدگوئی این شاعران مداح دربار بود که فردوسی خودش آنرا تائید کرده است.

حسد کرد بدگوی در کار من            تبه شد بر شاه بازار من

در مورد الیادِ هومر و کاولالای فنلاند آقای پور پیرار چه میدانند که برایشان توضیح داده شود: بزرگان ادب غرب، همه، شاهکار ادبی فردوسی را بمراتب عالی تر از این دو اثر جهانی دانسته اند. آقای پورپیرا تقسیری ندارند چون ایشان برای خوش آیند سعودیها مینویسند و آنها خیال میکنند فردوسی مورخ است. اینها فرق بین حماسه و تاریخ را نمیدانند.

اگر آقای پورپیرار از نوشته های فروزانفر و تقی زاده و دشتی و...... ناراحت هستند نگاهی به مقدمه ابن خلدون (مورخ تونسی) بکنند.

در خاتمه خوانندگان را به خواندن مقدمه ای بر "گفتار شور انگیز فردوسی" دعوت میکنم و نکته ای که در این مقدمه از قلم افتاده: اشاره به اشعار فردوسی مربوط به پیدایش کائنات و تکامل انسان است و تنها کتاب در جهان است که  به روشنی درباره شکل گیری زمین و تکامل انسان بر اساس نظریه داروین قبل از سال 1842 میلادی نوشته شده است. علتش هم دوستی فردوستی با بیرونی بوده است.

حتی اگر این دروغ بزرگ، یعنی سفارش شاهنامه را توسط شعوبیه قبول کنیم باید اذعان کرد: فردوسی یک اثر بی نظیر بوجود آورده که دانایان غیر ایرانی در بی رقیب بودن آن متفق القول هستند. خوشا بحال ما ایرانیان که زنده شدن دوباره هویت و زبان خودمان را مدیون چنین اثری میدانیم که مورد احترام تمام جهانیان به استثنای سعودی ها و حقوق بگیران بی هویت آنهاست.

اگر از دانایان مصری و سوری و لبنانی و تونسی و لیبیائی سوال شود که شما مردمان متمدنی بودید، چه شد که عرب شدید؟ جواب همگی این خواهد بود که ما فردوسی نداشتیم.

افرادی مثل پورپیرار حتی در زادگاهشان هم بعلت نشر دروغ های مشمئز کننده، شنونده زیادی ندارد ولی این روزها که مملکتمان گرفتار است زوزه کشان حقوق بگیر سعودی، بلند زوزه میکشند که فقط گوشمان را ناراحت میکنند.

پاینده و جاوید باد ایران

 جواب یک ایراندوست دیگر

مقاله شما را خواندم و بیشتر آموختم

یکی از مهمترین وی‍ژگی‌های نوشتاری ناصر پورپیرار وجود تناقض‌های آشکار و عدم همخوانی نوشتار وی با اسناد و منابع تاریخی است. از آنجاییکه وی فاقد هرگونه مدرک دانشگاهی و آشنایی تخصصی با منابع تاریخی و باستانی است، بروز چنین تناقض‌هایی در نوشتار وی چندان دور از انتظار نیست. به عنوان نمونه وی در کتاب برآمدن اسلام، بخش دوم: بررسی اسناد ص ۲۶۹، مدعی می‌شود که توطئه مشترک یهود و کلیسا و زمین‌داران عرب حریص خراسان و 'بقایای ساسانیان' باعث فروپاشی بنی امیه شده است؛ و مدتی بعد، ادعا می‌کند که اصلا ساسانیان وجود خارجی نداشته‌اند! در جایی مدعی است که منظور آیه ۱۰۳ سوره نحل، سلمان فارسی است و در جایی دیگر وجود سلمان فارسی را منکر شده و آن را ساخته یهود می‌داند! در جایی اسکندر مقدونی را به خاطر بر انداختن پادشاهی هخامنشیان می‌ستاید و در جای دیگر منکر بروز جنگ بین هخامنشیان و اسکندر مقدونی شده و مدعی است که یهودیان داستان این جنگ را ساخته‌اند تا پوریم پنهان بماند و کسی نفهمد که ایران خالی از سکنه بوده است! از این نمونه، در نوشتار او بسیار است

در پناه پروردگار سلامت باشید

نیلوفر

جواب دیگر از فرشید در وب سایت راه آزادی (لطفاً لینک های زیر را کلیک کنید)

http://farshidh.blogfa.com/post-18.aspx

 

http://farshidh.blogfa.com/post-27.aspx